پرش به محتوا

مدت زیادی میگذره که من نمیتونم چیزی بنویسیم. نمیدونم این عدم توانایی از کجا داره آب میخوره! اما اگر بفهمم راهش رو میبندم.

حال خوشی برام نذاشته و نمیتونم احساسم رو یه جا جمع کنم.

اما خب، جای شکر هست که کسی توی زندگیم وارد شده که داره حس خوب و خوب بودن رو بهم میده. داره به من یاد میده که میشه دوست داشت و در عین حال دوست داشته شد! :)

مدت زیادی هم بود که از حال و روزم مثل آدم ننوشته بودم و دلم میخواست ۲ خط هم شده بنویسم.

سرگردانی من
بین این همه لحظه
فقط
بیتاب ترم کرده…

رفتم رو به روش وایسادم. زل زدم بهش! اونم زل زد به من! بهش گفتم: چقد خسته ای، داغونی!
هیچی بهم نگفت. بِش گفتم بیخیال باش، درست میشه.
سرش رو انداخت پایین. دلم براش سوخت. دستم رو پر آب کردم و زدم به صورت خودم. سرش رو آورد بالا، تو نگاهش یه برق خاصی داشت. دوباره دستم رو پر آب کردم و پاشیدم تو صورتش!
خندید!
دست کشیدم رو آیینه و رفتم!

کجایی؟
این شوریده دل
از بالای برج به دشت خیره مانده
خیسی بوسه ای
که هرگز نخواهد نشست را
از شاهزاده ی گمشده میخواهد!
نیستی!
گاهی باید به خواب ابدی رفت
در انتظار عشقی که هرگز نمیآید!

تنهایی

اسفند ۲۱
کاش
تو هم
مثل غم هایم بودی
هرگز
تنهایم نمیگذاشتی!
خبر از غنچه ی نیمه باز گویم
یا که از کوچ پرستو های بی پناه؟
خبر از دنیای بی جنگ
یا خانه ای بی عشق؟
خبری نیست
دگر آدمی همیشه تنها خواهد ماند…
گذر زمان
مارا کشانده به این سوی روزگار
گاهی باید خندید، گاهی گریست
گاهی کودک شد
گاهی پیری پخته شده در آتش تجربیات زندگی!
فقط لحظه های با دوستان را باید ستود
باید زندگی کرد
باید نوشید
لحظه های رو به اتمام جوانی را!

هوای دوری تو

اسفند ۱۵
آرامش،
لبخندی نرم،
و نفسی عمیق که عطر تو را دارد!
سینه ام را درد می آورد
این هوای دوری تو…

رویای من

اسفند ۱۴
همه خواب دیدم
که لبت را نوش میکردم
ولی کو؟
همه رویا به طلوعی رفت و
عطر تو را برد از این خانه
و تو
تنها رویایی بودی
که ندانستم
به کدامین قصه
به بسترم آمدی…
_______________
پ.ن۱: به کدامین قصه ی نانوشته مرا خواباندی تا رویای تو را ببینم؟
پ.ن۲: خسته از این بادِ باری به هر جهت!
مرا به آغوش خسبیدن بچسبان
ای مادر شب ها!
WordPress Loves AJAX